تبليغاتX
انسانم آرزوست

انسانم آرزوست

 

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شماگر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شودما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموختهای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه دهاین باد اندر هر سری سودای دیگر می​پزددیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کلهای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پریهر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنیعالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبانیک پاره اخضر می​شود یک پاره عبهر می​شودای طالب دیدار او بنگر در این کهسار اوای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده​ای

 

 

 

افتاده در غرقابه​ای تا خود که داند آشنامرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوازان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزاای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصاسودای آن ساقی مرا باقی همه آن شماامروز می در می​دهد تا برکند از ما قباخوش خوش کشانم می​بری آخر نگویی تا کجاخواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فناهر دم تجلی می​رسد برمی​شکافد کوه رایک پاره گوهر می​شود یک پاره لعل و کهرباای که چه باد خورده​ای ما مست گشتیم از صداگر برده​ایم انگور تو تو برده​ای انبان ما

مولوی

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 10:10  توسط شهرزاد  | 

 

 

معما

 

باد هوهو می کند پائیز را

 

یا نکیسا می نوازد مردن شبدیز را؟!

 

تلخ یا شیرین!خبر هایی که پشت پرده است

 

سخت می لرزاند امشب شانه ی پرویز را

 

سخت می لرزد دلت اما نه آن طوری که من

 

در خودم بیدار کردم هول رستاخیز را

 

حتم دارم دست سعدی در گلستان کاشته است

 

لوبیاهای همین اندوه سحر آمیز را

 

دفن کردی در هوسهایت مرا انگار در

 

زیر یک خروار گندم ارزنی ناچیز را

 

من ولی هرگز فراموشت نخواهم کرد، مرد

 

برده از خاطر مگر چین لشگر چنگیز را؟!

 

هیچ کس بعد از تو هرگز حل نخواهد کرد، من

 

_این به قول تو معمای شگفت انگیز_را

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 22:52  توسط شهرزاد  | 

 

 

عاشق شدی ای  دل

 

سودات مبارک

 

از جا و مکان رستی

 

آن جات مبارک باد

 

تنها رو تنها پر

 

تا مُلک و مَلَک گویند

 

تنهات مبارک باد

 

ای سینه بی کینه

 

غوغات مبارک باد

 

ای عاشق پنهانی

 

آن یار قرینت باد

 

ای طالب والایی

 

والات مبارک باد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 23:33  توسط شهرزاد  | 

 

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب

جان و دل و جام و جامه پر دردشراب

 

فـارغ ز امیــد رحمـت و بیـــــم عـذاب

آزاد ز خــــاک و بـــاد و از آتــش وآب

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 16:59  توسط شهرزاد  | 

 

 

 

من همه چیز را در این جهان برای تو آفریدم و تو را برای  خودم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 10:42  توسط شهرزاد  | 

در شور

 

درویش غرق در خویش تنبور می نوازد

 

صحرا،سفر،جنون،ماه ماهور می نوازد

 

 

با هر فرود دستی جان می دهد به هستی

 

تنبور می نوازد یا صور می نوازد؟

 

 

این پنجه نیست دیگر،عشق است و بیشتر تر

 

بر پا شده است محشر،در شور می نوازد

 

 

شطی عظیم باری از ساز دوست جاری

 

از خویش گشته عاری منصور می نوازد

 

 

هو حق کشید درویش، یعنی چه دید درویش؟

 

او را شنید در خویش، بر طور می نوازد

 

 

رعد است و برق وباران از آسمان نه از جان

 

درویش غرق در خویش تنبور می نوازد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 23:8  توسط شهرزاد  | 

یادداشت استاد عزیزم، دکتر عاشوری نژاد در انتهای سوالات آزمون تاریخ اسلام که مثل همیشه آموزنده بود و تو رو به فکر کردن وا می داشت. 

 

 

                                    *******

 

       برگ در انتهای زوال می افتد

 

                           و میوه در ابتدای کمال

 

      بنگر که چگونه می افتی

 

                            چون برگی زرد

 

                            یا سیبی سرخ

 

 

                        *******

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 23:27  توسط شهرزاد  | 

مادر، روزت فرخنده.

در پناه یزدان تا همیشه ی روزگاران، شاد و جاوید بمان.

 

 

تو شعر آفرینشی ای سبز بیکران

 

و شعر من شقایق سرخی برای توست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 19:15  توسط شهرزاد  | 

 

 

******

مردی برای دیدن نمایشی در برادوی رفت و در آنتراکت برای

 

 صرف یک نوشیدنی بیرون آمد . لابی شلوغ بود و مردم سیگار

 

 می کشیدند ، حرف می زدند و می نوشیدند.

 

نوازنده ای پیانو می نواخت اما هیچ کس به موسیقی اش توجه

 

نمی کرد . مرد از نوشیدنی اش جرعه ای نوشید و نوازنده را زیر

 

 نظر گرفت . خسته می نمود_فقط وظیفه اش را انجام می داد و

 

 منتظر پایان آنتراکت بود.

 

پس از یک نوشیدنی دیگر کمی گرمتر شد و و رفت نزدیک پیانو و

 

 اعترض کرد : سرم رفت ! چرا برای دل خودت نمی زنی ؟

 

نوازنده شگفت زده شد . بعد شروع به نواختن موسیقی مورد علاقه

 

 اش . در مدت تنها چند دقیقه تمام لابی در سکوت فرو رفت .

 

وقتی آهنگ به پایان رسید پرشور تشویق اش کردند .

 

******

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 18:27  توسط شهرزاد  | 

 

******

 

چکمتر از ذره نه ایی

                    پست مشو

                             اوج بگیر

                  تا به جولانگه خورشید رسی!

******

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 0:11  توسط شهرزاد  |